تبلیغات
ساقی باران - پنجره .... فروغ فرخزاد
ساقی باران
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست .. فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است
13 مرداد 91 :: نویسنده :

یك پنجره برای دیدن
یك پنجره برای شنیدن
یك پنجره كه مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مكرر آبی رنگ
یك پنجره كه دست های كوچك تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های كریم
سرشار میكند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان كرد
یك پنجره برای من كافیست
من از دیار عروسكها می آیم
از زیر سایه های درختان كاغذی
در باغ یك كتاب مصور
از فصل های خشك تجربه های عقیم دوستی و عشق
در كوچه های خاكی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای كه بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت كهنسال پر زدند
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است كه او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب كرده بودند
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی كه زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یك پنجره برای من كافیست
یك پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سكوت
اكنون نهال گردو
آن قدر قد كشیده كه دیوار رابرای برگهای جوانش
معنی كند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین كه زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
كه روی گور مفاهیم كهنه روییده ست
آیا زنی كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های كنجكاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب كه در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میكنم كه وقت گذشته ست
حس میكنم كه لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میكنم كه میز فاصله ی كاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا كسی كه مهربانی یك جسم زنده را به تو می بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم





نوع مطلب : شعر، شعر معاصر، شعر زنان، 
برچسب ها : فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :

24 شهریور 96 07:52 ب.ظ
I was wondering if you ever considered changing the structure of your
site? Its very well written; I love what youve got to say.
But maybe you could a little more in the way of content
so people could connect with it better. Youve got an awful lot of text for only
having 1 or 2 pictures. Maybe you could space it out better?
9 شهریور 96 05:33 ب.ظ
It's going to be finish of mine day, however before ending I am reading this
enormous piece of writing to improve my experience.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


ایجاد وبلاگ : 11مرداد 1391
وبلاگ اماده انعکاس نظرات و مطالب شما عزیزان می باشد
مقالات و مطالب نظرات نویسندگان انها می باشد نه نظر وبلاگ

مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی